سکوت زمان
امروز روزیست که در یک نقطه ی خاصی از جغرافیای کره ی خاکی، به جای آب و باران، تیر میبارد و خون میجوشد. هر کوچه و پس کوچه ی آن ندای العطش العطش سر داده و افشار افشار میگوید. امروز در جویبار کربلای21/11/1371 به جای آب گل آلود یخ بندان و برف ها ، خون انسان های بیگناه جاریست. خون کسانیست که همنوعانش بدان ارزش زنده ماندن قائل نیست. خونیست که برای نگارش و درج خاطرات انسانهای خونخوار بکار میرود و بجای رنگ قلم از آن استفاده میکند. امروز یکی از روزهای روز ، در مقطع زمانی خاصی است که همه چیز متوقف شده و ایستاده، زمان سکوت کرده، وجدان ها خوابیده، انسان ها مرده، حتی حیوانات از غم و اندوه سر خود را به زیر افگنده است، پرنده های که عاشق پرواز هستند ، خود را در یک کنار گرفته و هیچ میلی برای پرواز کردن ندارند و از پرواز کردن باز مانده اند، فرشتگان آسمان از نوشتن و نگارش دست کشیده و همه متوجه هستند و نظاره میکنند که در سرزمینی کوچکی بنام افشار چه جریان دارد و چه میگذرد. همه به حیرت افتاده و فکر می کنند؛ موجودی که خدای رحمان همه ی ما را به سجده ی او فرا خوانده بود ، چه میکنند. آنها به خود شک کردند که مبادا اینها موجود دیگر باشند که ما به مقام آن سجده کرده بودیم و آنرا به عنوان اشرف مخلوقات میشناختیم. این چگونه شرافت و برتری است که همنوعان خود را میبلعد و می دررند. امروز خدای رحمان سکوت کرده و دست از هر کاری کشیده است. پیامبر آخرزمانش دست به الاشه گرفته و زار زار گریه میکند. کون و مکان همه آهنگ غم سرداده و افشار افشار میگوید.
وای بر این موجود!
وای بر این زمان!
وای بر این طبیعت!
خداوند با خود فکر میکند و میگوید؛ کسانی را که به نمایندگی خود در روی زمین مقرر کرده بودم چه میکنند و چرا همنوعان خود را مانند گرگ های وحشی می دررند؟ رحم و عاطفه و احساسات و محبتی را که در وجود آنها نهفته بودم چه شد؟ کسانی را که برای کمک به ضعیفان، مستمندان، بیچارگان، اطفال و یتیمان امر کرده بودم، چگونه ستم دیدگان و بی گناهان را پرپر نموده و میبلعند؟ سینه ی را که برای تغذیه ی طفل شیر خوار با دست خود ساخته بودم، چگونه از قالب بدن بریده شده و قطعه قطعه میشود؟ کودکی که با فطرت من تازه تولد شده است، چگونه در پیش چشمانم با خنجر زهرآلود دست و پایش از بدن جدا شده و به چاله ها می افتد؟ جوانان و نوجوانانی را که برای خدمت به نوع بشر خلق کرده بودم، چگونه سر از تن شان جدا شده و از خون آنان یادگاری دل آغا بر روی دیوار درج میشود؟ دختران و مادرانی را که وجود آنها نعمت و برکت و عشق و محبت و عواطف و احساسات است، و آنان را مادر خلق کرده بودم و بهشت را محصول زحمات او قرار داده بودم، چگونه بالای شرافت و عزت انسانی آنها تجاوز صورت میگیرد و شکم شان با خنجر بریده میشود؟ مردان و کهنسالان و عالمانی که همه از نوع بشر هستند و از مخلوق من ، چگونه پوست از بدن شان جدا شده و پاره پاره میگردند؟
اما پیامبر آخرزمانش؛ پیامبری که وجودش رحمت برای عالمیان است، امروز چه وضعیتی را به تماشا نشسته است. وضعیتی که دل هر موجودی را با خنجر زهرآگی پاره میکند، وضعیتی که زمین و زمان به لرزه در آمده و نعره ی افشار افشار سر میدهد؛ همه چیز به صدا در آمده و همه سکوت کرده اند. پیامبری که در میدان نبرد با کفار ندای امانت داری سر می داد و به حفظ جان و مال و ناموس امر مینمود، چگونه ظلم و تجاوز و تبه کاری و خیانت جنایت کاران را و فجیح ترین وضعیت و طپیدن امت خود را در خون تحمل میکند؟
آی افشار!
آی مردم به خون طپیده و مظلوم!
و آی کربلای دیگر!
چرا تاریخ در برابر تو سکوت کرده و از نگارش دست کشیده است؟
چرا میخواهند تو را در تاریک خانه ی تاریخ دفن کنند؟
چرا گنج های معنویت و مکتب عدالت خواهی ات را نا دیده میگیرند؟
اما مطمئن باش!
مطمئن باش که تو جاویدانه ی و برای همیشه جاویدانه خواهی بود.
مطمئن باش ! اگر تو را از دل تاریخ نگارش کشیده اند، در نگار خانه ی قلب نسل نسل ما زنده خواهی بود.
مطمئن باش ! کسانی که بالای تو ظلم و جنایت و تجاوز روا داشته اند، لکه ی ننگی در تاریخ آنان خواهد بود و تا ابد عذاب و جدان خواهد کشید.
مطمئن باش ! در روز جزا که صاحب آن خداوند رحمان است ، حتما بازخواست خواهد شد.



